می گن دلار قراره تک نرخی بشه و احتمالا ارزون طلا هم می گن که می خاد ارزون بشه! قطعا به اون نرخ قبلی نمی رسه. این وسط حالا دولت هر کلکی که زد و ملت بیچاره رو کشوند و بهشون ارز گرون فروخت بماند و ملت هم گفتند حالا می ریم می خریم دلار هی هر روز گرون تر میشه و ما پولدار تر! خیلی ها هم رفتند ماشینشون فروختن دلار خریدن. اما این نکته رو فراموش کردند که عامل بدبختی و بیچارگیشون خودشون هستند یعنی هر بلایی سر این دسته آدما بیاد حقشونه و از شیر مادر بهشون حلال تره. نمی دونم ارز تک نرخی و ارزون میشه یا نه نمی دونم طلا قیمتش پایین میاد یا نه ولی امیدوارم بیاد و اونی که رفت سکه و دلار گرون خرید ورشکست و بدبخت بشه!!! تا بفهمه که همه چیز پول نیست. کمی هم باید به فکر مردم دیگه مملکت بود با این کار تو ارز هی هر روز بالاتر و بالاتر میره. خلاصه که اگه کلی از سرمایه ات رو از دست دادی بدون اینجا یکی هست که خوشحاله از این موضوع!!!
فراخوان مردم ایران برای استقبال از اصغر فرهادی و تیمش در فرودگاه
January 21, 2012از دوستان می خواهم که در یک فراخوان از هنردوستان ایرانی خود را برای استقبال از اصغر فرهادی در فرودگاه تهران در بازگشت از این افتخارات بزرگ آماده کنند که امیدواریم افتخاری دیگر نیز در اسکار بدست آورد. دوستانی که در ایران و علی الخصوص تهران هستید برای نشان دادن اتحاد و همبستگی تان در مقابل مخالفان آزادی و اندیشه و تبریک به فرهادی و تیمش به استقبالش بروید…
سانحه هواپیمای ایرباس ماهان در فرودگاه مشهد – آخرین ساعات شب 15-10-90
January 5, 2012فوری- یک فروند ایرباس ماهان ساعتی پیش پس از فرود در باند فرودگاه مشهد – که از دیروز شاهد بارش برف شدید بوده است.- هنگامی که می خواست در انتهای باند به تاکسی برود دچار سرخوردگی شده است و از انتهای باند خارج شده است. خوشبختانه در این حادثه به کسی آسیب نرسیده است.
قضیه لیبی یک بار دیگر نشان داد : توپ، تانک ، تجاوز دیگر اثر ندارد
August 22, 2011قضیه لیبی یک بار دیگر نشان داد، توپ و تانک و تجاوز دیگر اثر ندارد و ملتی که بخواهد می تواند بر دیکتاتور که اغلبشان بی عقل و ترسو هستند غلبه کنند. ان شالاه بعد از این سقوط شاهد سقوط دیکتاتور سوریه که اونها (مردم آزادیخواه سوریه) هم نشان دادند توپ و تانک و مسلسل و تجاوز و دروغ اثری در هدفشون ندارد، باشیم.
آمین
مردم ایران، برای آزادی ایران باید از همه چیز گذشت. آتش زیر خاکستر را خودمان شعله ور سازیم.
August 19, 2011میر حسین موسوی : ” آنقدر باید مقاومت کنیم و آنقدر باید بایستیم تا تغییر ایجاد شود. در آینده هم اگر ما مقاومت کنیم و مدام مطالباتمان را مطرح کنیم، قدم به قدم به آنها نزدیک خواهیم شد. اما نمی توان گفت چه موقع این محقق می شود و این بستگی به مقاومت ما دارد”
این سخن کسی است که همه ما 25 خرداد 88 پشت سر او به طور میلیونی به خیابان آمدیم. روزهای پر التهاب برای رسیدن به هدف؛ هدفی که نه سرنگونی کسی بود و نه براندازی. بلکه پس گرفتن حقمان. اما با ستمکاری حکومت این هدف کم کم رنگ باخت و به هدفی دیگر که همان تغییر بود تبدیل شد. اما با سرکوبی شدید مواجه شد. آنقدر شدید که نفسها را بریدند ولی برخی نفسها که بریده نشد با اهمال کاری ما، با نادیده گرفتن های ما خفه شدند.
سه شنبه های اعتراض چی شد؟ مادران پارک لاله چه شدند؟ اسکناس نویسی ها چه شد؟ چه کردیم با مقاومتی که باید می کردیم؟ از مصر کمتریم یا از مردم سوریه؟.
سوریه را ببینید مردم تا پای جان ایستاده اند چون این یک هدف است، چون ایمان دارند. نمی خواد هر روز کاری بکنیم ولی هر جمعه مثل مردم سوریه کاری کنیم که بگوییم از شما انزجار داریم و هنوز هستیم مثل همیشه..
باید به پا خواست باید برای آزادی زحمت کشید. قرار نیست آزادی براحتی بدست بیاد. برای اون دلاورانی که اکنون در حصر خانگی هستند و ذره ای از اعتقادشون پائین نیامدند و همه چیز حتی مرگ را به جان خریدند.
همفکران عزیز این یک فرصت استثنایی است. همه باید دست به کار بشن. تلاش کنند و به پا خیزند. با تحولات جهانی و فکر مشغولی رهبران ایران و تضعیف اعتمادها در راس نظام و از طرفی نارضایتی عمومی که در بین مردم هست این فرصت را غنیمت شمریم.
به امید ایرانی آباد و آزاد. آتشی زیر خاکستر هستیم، طوفانی نیست که آن را شعله ور کند. خودمان طوفان باشیم و آتش را شعله ور کنیم.
حرکت جالب تماشاچیان استقلال در بازی با داماش
August 10, 2011مشایی، فتنه ای بزرگ از دیدگاه طرفداران نظام در صحبت های مخفیانه طائب
June 9, 2011متنی نوشته شده از یک نامه دریافتی از داخل ایران که از تفرقه و دو دستگی و البته پشیمانی روز افزون حکومت و از طرفی عصبانیت و ناراحتی در از دست دادن حمایت های مردمی همه نشان از فروپاشی نظام در آینده ای نزدیک خبر می دهد.
چندی پیش برای تعطیلات مراسم ارتحال به سمت یکی از شهرهای زیارتی با اتوبوس در حال حرکت بودم. همسفری های ما عمدتاً طلبه هایی بودن که هنوز ملبس نشده بودند. آدمهای باحال و منطقی ولی بسیار ولایی بودن این طلیه های جوان. یکی از آنها که در حوزه علمیه شیراز درس می خواند و بسیار انسان ساده ای بود خواست که مطالبی را برای دوستانش عنوان کند ولی از آنجا که من هم بین آنها نشسته بودم و البته در آن لحظه چشمانم را به قصد خواب بسته بودم، وی را حساس کرد و به دوستانش گفت این دوستمون خوابه که من یک سری مسائل را برای شما بگویم آخه تو حوزه گفته بودند اینها بیرون درز نکنه ولی شماها از خودید. آنها با نگاهی به من گفتند آره خوابیده بگو راحت باش.
گفت : “چندی پیش آقای طائب فرمانده بسیج برای سخنرانی به حوزه ما آمده بود. در این مراسم کسی اجازه ورود موبایل نداشت که نتوانند صحبت ها را ضبط کنند. در این مراسم طائب با اشاره به دوران اصلاحات و اینکه در این دوران، خاتمی فرهنگ اسلامی ما را نابود کرد، به دنبال فردی گشتیم که بتواند شور انقلابی و اسلامی را دوباره در مردم زنده سازد. گشتیم و گشتیم تا شخصی به نامه احمدی نژاد را در شهرداری تهران یافتیم. اون موقع کسی وی را نمی شناخت. ما دیدیم این شخص شبیه به رجایی است و ادبیاتش همان ادبیاتیست که ما می پسندیم. سال 83 بود که این را ما پیدا کردیم. چند تا پروژه بزرگ دادیم افتتاح کرد و یکی دوبار هم در مقابل خاتمی قرارش دادیم تا طرفدارای خاص خودش را پیدا کنه. تا بتونیم اینو به هر طریقی برنده کنیم در انتخابات و بکنیمش رجایی دیگر.
از طرفی مشایی که ید طولایی در نظام داره و اواخر دهه 60 به عضویت وزارت اطلاعات در میاد و از عناصر تاثیرگذار این نهاد میشه تا اواسط دهه 70. اون موقع ها با خانمی آشنا میشه و عاشق اون خانم میشه و قرار بر ازدواج میگذارند. اما برادر اون خانم از اعضای پادگان اشرف منافقین بوده و با ازدواج این 2 نفر عملاً مشایی قوانین را زیر پا میگذاره و همین باعث میشه از اطلاعات اخراجش کنن. با اخراج مشایی وی بسیار از این مساله ناراضی میشه و به هندوستان میره و آموزش مرتاضی و پیشگویی می بینه. بعد از یکی دوسال با کوله باری از مسائل سحر و پیشگویی به ایران میاد. و بعد از مدتی با آشنایی قبلی که با احمدی نژاد داشته به شهرداری راه پیدا می کنه و اونجا سمتی میگیره و مشغول میشه. بعدش هم که احمدی نژاد رئیس جمهور میشه. در این بین مشایی بیکار نمی نشینه و با احمدی نژاد حسابی رفیق می شه و چند چشمه از مسائل پیشگویی اش را به احمدی نژاد نشون می ده و انفاقا این پیشگویی ها درست از آب در میاد و می گه که این پیشگویی ها به خاطر نزدیکی اش با اولیا الهی است. و اینطور میشه که احمدی نژاد بیش از بیش مجذوب و مرید اسفندیار میشه و باعث میشه که این دو خانواده با هم وصلت هم بکنند. حتی یکبار در دوره ای که مشایی رئیس میراث فرهنگی بوده برای اینکه حقانیت خودش را به احمدی نژاد ثابت کنه، به احمدی نژاد میگه آیا می خوای 2 روز دیگه در هندوستان یاشم و با نخست وزیر هند صحبت کنم؟ مسئولان وزارت خارجه به احمدی نژاد و مشایی می گن که این امکان پذیر نیست چون حداقل باید 2 – 3 هفته قبل با هند هماهنگ بشه تازه اون هم فکر نمی کنم نخست وزیر هند (بالاترین مقام اجرایی هند) بیاد و با رئیس میراث فرهنگی ما جلسه بگذاره. اما مشایی می گه شما صحبت کنید اونها قطعه موافقت می کنند. از قضا صحبت می کنند با وزارت خارجه هند و اونها می پذیرن که مشایی با نخست وزیر هند صحبت کنه اون هم 2 روزه دیگه در دهلی! و این باعث تعجب خیلی ها میشه . این روند اونقدر ادامه پیدا میکنه که مشایی میشه شخص تاثیرگذار دولت و عملا احمدی نژاد به جای اینکه از رهبری تاسی کنه از مشایی می کنه و عملا مشایی با عنوان کردن اینکه قدرت پیشگویی خود را از اولیا الهی از جمله امام زمان دریافت می کنه، باعث میشه که به خاطر در دست گرفتن قدرت در ایران احمدی نژاد را در مقابل آقا (رهبری) قرار بده و حتی قصدشون ساقط کردن نظام و ولایت فقیه است. که این مساله باعث نارضایتی عمومی در بین حکومتی ها شده تا جایی طائب اعلام کرده که مدارکی پیدا کرده اند که نشون میده مشایی مامور سیا ! است و تا چندی دیگه بازداشت و حتی شاید اعدامش بکنند ولی دنبال موقعیت می گردند. چون احمدی نژاد پشت مشایی ایستاده دست و بال ما بسته است تا حدودی مگر آقا اقدامی بکنند”
در این موقع اتوبوس برای نماز مغرب نگه داشت و صحبتهای این آقایان نیمه کاره ماند و دیگه پیگیرش هم نشدند.
قابل توجه طرفداران متعصب اسلام و زیرپا گذارندگان کرامت انسانی: روایتی از پیامبر اسلام
June 1, 2011مردی را تشییع میکردند و اتفاقا جنازه را از مقابل پیامبر و اصحابش عبور دادند ،پیامبر نشسته بودند فی الفور برخاستند و به تشییع کنندگان و جنازه ادای احترام کردند ، اصحاب گفتند یا رسول الله ، این جنازۀ یک فرد یهودی است و او مسلمان نیست ، رسول اکرم فرمودند او یک انسان است و او را خدا خلق نموده ، احترام به او احترام به خدا است .
IQ مقامات جمهوری اسلامی (طنز)
December 25, 2010یه روز احمدي نژاد راه افتاد هلک و هلک رفت آمریکا. وضعیت اونجا رو که دید، توی دلش، جوری که بقیه متوجه نشن اون از آمریکا خوشش اومده، گفت: عجب پیشرفتی! عجب کشوری، چه رفاهی، چه نظمی، چه سیستم اداری منظمی، چه تشکیلاتی…
بعد رفت پیش اوباما و ازش پرسید: بابا دمتون گرم! شما چکار کردین که اینقدر پیشرفت کردین؟ البته مرگ بر آمریکا!
اوباما گفت: ببین! کارهای ما مثل کارهای شما هرتی پرتی نیست. ما وقتی میخوایم وزیر انتخاب کنیم، از همشون تست هوش میگیریم، باهوشترین و به درد بخورترین اونها رو انتخاب میکنیم. نه هر ننه قمری را! الان برات تست میکنم حالشو ببری!
اوباما زنگ زد به هیلاری کلینتون گفت: هیلاری جان! عزیزم یه نوک پا بیا دفتر من، کارت دارم.
از اونجا که اوباما مثل احمدي نژاد نبود، هیلاری با آرامش و سر فرصت رفت پیش اوباما. نه اینکه هول کنه و آب دستشه بذاره زمین!
اوباما به هیلاری گفت: یه سوال ازت میپرسم، 30 ثانیه زمان داری که جواب بدی. «اون کیه که زادهی پدر و مادرته، اما برادر و خواهرت نیست؟»
احمدي نژاد خودش هم هنگ کرد و توی جواب موند که یهو هیلاری گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!
احمدي نژاد کف کرد و سریع برگشت ايران و زنگ زد به « متكي» وزیر خارجه و گفت: آب دستته بذار زمین بیا اینجا کارت دارم!
وقتی متكي اومد کلی داد و هوار راه انداخت و حنجره پاره کرد که: خاک بر سرت. آخه این چه وضع مملکته. این چه وضع جهانه! مثلا تو وزیر امور خارجهای! خجالت بکش. یه سوال ازت میپرسم، سه روز فرصت داری جواب بدی. وگرنه میفرستمت جایی که عرب نی انداخت….
بعد پرسید: «اون کیه که زادهی پدر و مادرت هست، اما برادر و خواهرت نیست؟»
«متكي» عزا گرفت که عجب سوال خفنی. خلاصه رفت و هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. یهو یادش افتاد بره پیش «حجاريان» از نخبههای مزدور بدبخت استکباری کشورش که چند سال قبل بازنشستهاش کردن و از اون بپرسه. وقتی «حجاريان» رو دید گفت: ای بدبخت غربزده، بگو ببینم: «اون کیه که زادهی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»
حجاريان سریع گفت: خوب معلومه، خودمم دیگه!
«متكي» کلی حال کرد و از ذوقش سریع رفت پیش احمدي نژاد و گفت: کجایی محمود من که جواب رو پیدا کردم..
احمدي نژاد گفت: خوب بگو ببینم: «اون چه کسیه که زادهی پدر و مادرت هست، اما خواهر و برادرت نیست؟»
وزیر خارجه گفت: خوب معلومه، اون «حجاريان» دیگه.
احمدي نژاد عصبانی شد و داد زد: نه احمق، نه گیج! اون هیلاری کلینتونه، هیلاری کلینتون
نامه ی محمد نوری زاد به همسرش : شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود.
December 15, 2010برای همسرم فاطمه
فاطمه جان، احتمال میدهم از هفتهی آینده، زندانبانان ملاقات من و تو را برنتابند. من دلیل نگرانی آنها را میدانم، که: مبادا میان من و تو، از پس پنجرهای دوجداره، و گوشیهای تلفنی، چیزکی ردوبدل شود. نوشتهای، مطلبی، مهری، محبتی، اشکی، شوقی و شرمی که تا همیشهی عمر بر چهرهی من نشستهاست.
یادت هست سال ۱۳۶۲ با من همراه شدی و زندگی مختصرمان را بر پشت وانتی بار زدیم و راه طولانی بندرعباس را در پیش گرفتیم؟
من تمام سال ۶۱ را بدون تو، در منطقه محروم بشاگرد مانده بودم. و تو، سال بعد را، دور از من جایز ندانستی. گفتی:”ماهم می آییم. من و بچه ها”. که اباذر چهارساله بود و زینب یکساله.
یادت هست تمام روز را رانندگی کردم. نیمه های شب، از حاجی آباد که گذشتیم، هوای مطبوع جاماند و ما به هوای شرجی و داغ وارد شدیم. خسته بودیم. در کنار راه خوابیدیم. در خواب نیمه شب بودیم که یک روستایی رهگذر بیدارمان کرد و گفت: “این گاو اسباب پشت وانت شما را می خورد”. گاو را راندیم. او، سفره ی نان مارا بو کشیده و آن را از هم دریده بود.
یادت هست آن اقامتگاه بیرون شهر میناب را؟! که یکسال تمام، خانواده ی کوچک مارا در خود جای داد؟ و بیماری مستمر زینب را؟ من آنجا، یک سر داشتم هزار سودا.
فکر می کردم آن همه فقر و محرومیت را میشود با یک سال و دو سال کار شبانهروزی زدود. و تو، نازنینم، دبیر بودی، در تهران. خودت را به شهر میناب منتقل کردی، جایی که تلفنش هندلی بود و جز محرومیتی گسترده، هیچ نداشت و هرچه داشت، استعدادهایی بود که باید برکشیده می شد. من و تو، به این نیّت، به آنجا کوچیده بودیم. که استعدادها را برآوریم.
من در بشاگرد، طرح “کاشت و کوچ” را ابداع کردم. که: مردمان پراکنده ی آنجا را، چاره ای جز کوچاندن و اسکان دادن در چند منطقه محوری نیست. طرحی که بر کاغذ ماند و اقبالی برای انجام آن نیافت.
من می گفتم یک آبادی پنج خانواری، در لابلای کوه های صعب العبور، دلیلی برای ماندن در آن نقطه ی دور و پرت ندارد. چگونه باید به او جاده و مدرسه و امکانات بهداشتی داد؟ چه بهتر که آن آبادی را، و دیگرانی چون او را، به یک فضای فراخ آورد، کارخانه ای دست و پا کرد، معیشتی فراهم نمود، و امکانات منطقی زیست را برای آیندگانشان تدارک دید و شهرکی در حد مقدوراتشان به پا کرد و آن پراکندگی بی دلیل و رنج آور را در دل یک اجتماع درست مستحیل ساخت.
عمده ی عمر من، عزیز دلم، در همین مناطق محروم سپری شد. شدم یک پا متخصص محرومیت. هرچه نوشتم و هرچه فریاد زدم، راه به جایی نبردم. تمام نوار مرزی خراسان و سیستان و بلوچستان را روستا به روستا رفتم و از دار و ندارشان فیلم های مستند ساختم تا شاید نگاه ها را متوجه آن سامان کنم.
در همه ی این برنامه ها می گفتم: چرا نباید یک روستایی مرزنشین، در زابل، در سراوان، در قائن، در پیشین، در گوادر، به تعلقات رفاهی و اجتماعی ما راه یابد؟ و می گفتم: همین که یک روستایی در آن نقطه ی دور مانده و سینه به سینه ی مرز دور کشور سپرده، باید دورش گشت و قد و بالایش را با بهترین امکانات معیشتی و رفاهی و اجتماعی آذین بست.
اما عزیز دلم، صدای من به جایی نرسید. ظاهراً اداره ی جامعه، به شیوه ای که در تخصص کمیته امداد است، مطلوب تر تشخیص داده شد و من، و بسیاری چون من، هدر شدیم.
یک روز، پسرمان اباذر، به من گفت: “تو بالا سرِ ما نبودی”. و من به او حق دادم. به او، و به سایر فرزندانمان. و من، اینجا، با مرور این خاطره ها، بر انبوه شرم خویش خانه می سازم. و از همان خانه، به دست های تهی خویش می نگرم.
یادت هست نازنینم، یکبار که از بشاگرد به تهران آمدم، تو با لمس دست های من که زبر بود و پر خراش، خم شدی و بر کف دستان من بوسه زدی؟ این تابلوی پرشکوه، هرگز فراموشم نمی شود. بوسه ی آن روز تو، جنسی از آیه های قرآن داشت. و من، آن را به حافظه ام سپرده ام. و گاه به گاه ، با صوتی حزین، آن را تلاوت می کنم.
همسرم، من خودم را، تو را، و فرزندانمان را، به امید آینده ی بهتر این انقلاب، ندیدم. هرکجا تحمل و صبوری شما به کاستی می گرایید، شما را به آینده های بهتر وعده می دادم. و هرکجا روی ترش می کردید، بر شما می شوریدم. و حتی عرصه را به شما تنگ می گرفتم. آینده ای که در آن، من و تو به کنار، فرزندانمان، و فرزندانِ فرزندانمان را، سر در آغوش نیکبختی می نهند و از نردبان رشد بالا می روند. اکنون من در زندان همین انقلابم! و شما در زندانی وسیع تر. شرمم باد اگر چشم انداز من از آینده ی انقلاب این بود. اف بر من اگر که آینده ی انقلاب، در نگاه من، همین بوده باشد که هست. مرا، آرزو های انقلاب، آواره ی کوه ها و بیابان ها کرده بود. هرکجا خسته می شدم، با تجسم یکی از آن آرزوها، نفس تازه می کردم و سرپا می شدم. هرکجا رمقم ته می کشید، دست به گنجینه ی آرزوهای انقلاب می بردم و یکی از آن ها را پیش می آوردم و با تماشای آن، انرژی می گرفتم.
عزیز دلم، من کجا باور می کردم که ریاکاری، به اخلاق جاری بسیاری از مسئولان ما بدل شود؟ و چاپلوسی و دروغ، عرف معمول میان مسئولان و مردم ما گردد؟ من کجا فکر می کردم جمعی از مسئولین تراز اول کشور، در بالا کشیدن اموال مردم، از هم سبقت بگیرند؟ بهخداقسم من از روی تو و بچه ها شرمنده ام.
شما را در سختی و ریاضت پروراندم و اجازه ندادم ذره ای از امکانات مردم، به درون خانه ی ما پا گذارد. یادت هست چگونه اباذر را برای رفتن به سربازی تحریک و تشویق کردم درحالیکه اطرافیان ما و بسیاری، به کار من و تو می خندیدند. که مگر چه کسی پسرش را به سربازی می فرستد؟
من، عزیز دل، ریشه ی پارتیبازی را از محدوده ی کارم برچیدم و اولین پرخاش های من، نصیب شما و نزدیکانم می شد. یادت هست پدر پیرم را به بشاگرد برده بودم تا در کار کشت نخیلات به من کمک کند؟ دیدی چگونه بر او برافروختم؟ جلوی جمع؟ مگر او چه کرده بود؟ مختصری از وظیفه اش، به محدوده ی پدر و فرزندی پای نهاده بود. یادت هست یک روز روی در روی تو نشسته بودم و گفتم: من از فلان پروژه ی تلویزیونی، هشت میلیون تومان صرفه جویی کرده ام. نظرت چیست؟ باوجود آنکه نظر تو را می دانستم، باز اما پرسیدم. گفتی اگر به ما تعلق ندارد، به جای اولش برگردان. و من، در آن سال های دور، که هشت میلیون تومان بسیار بود، آن مبلغ را به تلویزیون بازگرداندم.
امروز، من در این زندان، که فرق چندانی با زندان شما ندارد، بخش پایانی عمر خویش را سپری می کنم. در زندان، گاه می نشینم و آرزوهای برنیامده ی انقلاب را یک به یک شماره می کنم.
قرار بود ما به یک آزادی عمیق دست پیدا کنیم. فراتر و ناب تر از دیگران. قرار بود دیگران، با هر عقیده و مرامی که دارند، در کنار ما، و شانه به شانه ما، حضور داشته باشند و احساس امنیت کنند. قرار بود نکبت های اخلاقی از میان ما برچیده شود. و چهره ی جامعه ی ما را، ادب، درستی، مدیریت، رشد، بیاراید. قرار بود جوانان ما به ایرانی بودن خود ببالند. قرار بود ایرانیان از هرکجا به کشور خویش بازآیند، نه اینکه سیل ایرانیان ناراضی، به هرکجای جهان سرازیر شود. قرار بود عدالت از جنس ناب علوی، آنچنان که رهبر و رهگذر یک روستا در برابرش یکی باشند، بر ما قضاوت کند. قرار بود ما به جهانیان، کیفیت ادب را، فهم را، علم را، درستی را، انصاف را، مدیریت را نشان بدهیم. قرار بود آزادی، اکسیژن ما باشد. من کجا به روزی می اندیشیدم که به صورت آزادی تیغ بکشند؟ و خانه اش ویران کنند؟ و جسم رنجورش را به زندان در افکنند؟ و عده ای، شیوه های شعبان بی مخی را احیا کنند و با همان شیوه ها، به جان مردم بیفتند؟
همدمم،
سی و دو سال از عمر من و تو، در این انقلاب گذشت. من اینجا در زندانم و تو در آنجا، که زندانی دیگر است. و دست هردوی ما تهی. تهی از رویاها و وعده های انقلاب. با همان شتابی که این سی و دو سال سپری شد، مابقی عمر ما نیز سپری می شود. تمنای من از تو و از فرزندانمان این است که مرا ببخشایید. و از مردمی که از امثال من آسیب دیده اند، نیز این است که مارا ببخشایید.
حکایت من و حکایت ما، حکایت کشاورزی است که با هزار مشقت و با امید ثمری خوشگوار، به کار و تلاش پرداخته اما آفتی فراگیر، محصول او را برده و خود او را با دستان تهی به جای نهاده است.
در روزهای ملاقات، من در این سوی، در زندان بودم و تو، در آن سوی، در زندانی دیگر. من می گفتم و تو می نوشتی. این گفتن های من و نوشتن های تو، زندانبان مرا بر این داشته است تا همین ملاقات مختصر را از من و تو باز بدارند. ملالی نیست. تو که با نبودن های من خو گرفته ای، این ایام نیز بر او مضاف.
سرت سلامت نور چشمم. احساسم این است که در آینده ای نزدیک، فرصت های ما با شتاب از کف می روند. چرا که دروغ، تزویر، بی عدالتی، ابزار حتمی فروپاشی اند. نعمت های خداوند یک به یک از ما دریغ خواهد شد، و زمان، به زیان ما از دست خواهد رفت. وقتی در جامعه ای عدالت نباشد، چرا ثروت باشد؟ چرا باران باشد؟ چرا آفتاب باشد وقتی مردمان یک جامعه، به انشقاق درافتند، چرا آلودگی سراپای مارا نیالاید؟
خودت را و فرزندانمان را برای روزهای سخت اما روشن مهیا کن.
می بوسمت.
فدای تو
